روز اولی که وبلاگمو ثبت کردم اصلا نمیخواستم طنز بنویسم چی شد
که به قول اون آقاهه تو جشن پرشین ، طناز شدم نمیدونم. دوست
داشتم ناشناس بمونم ولی از اون جایی که آرزو های من کلا تو
سه سوت برآورده میشه در عرض دوماه چنان شناس شدم که عمرا اگه
تو فامیل این همه آشنا پیدا میکردم.
الان تو یه وضعیتیم که دوست دارم دردل کنم اونوقت راهنمایی بخوام
بعدترش هیچ اهمیتی به راهنماییا ندم برم کاری که میخوام بکنم
.
ولی خوب چون اینجا دیگه یه صفحه ی خصوصی نیست و فقط برادر
کوچیکه حافظ منو نمیشناسه کافیه من اینجا سرفه کنم تا یمن همه
خبر دار بشن جون شما.
نمیدونم چه طور بگم که شمایی که منو نمیشناسید بفهمید اونوقت
اونایی که منو میشناسن عمری نفهمن. نه فکر کنی بهش فکر نکردما تا
همین الانم این مخم در حال فعل و انفعالات شیمیایی بود ولی به نتیجه
نرسید که نرسید البته بیچاره حقم داره از یه کف دست مغز چه انتظاری
میشه داشت؟؟؟
بهم ریختم.خستم.حالم اصلا رو به راه نیست زمان دیر میگذره حتما
لازم نیست که تاکید کنم چقدر بد؟؟؟ بعضی وقتا سخترین و
وحشتناکترین راه حل همون بهترین راهه و از اونجایی که خدا یه گوشه
چشمی به این آمی بیچاره ی بدبخت مظلوم داره
همون سخت
وحشتناکه شده بهترین راه حلش.
**********************************************************
دوشنبه نوشت: کمبود یه دوست همجنس صادق که صد البته از من
عاقلتر باشه رو بیشتر از هر زمان دیگه حس میکنم. کسی که وقتی
غصه دارم به حرفام گوش کنه و در کنارم باشه.حداقلش اینه که
احساس تنهایی نکنم. احساس تنها بودن تحمل مشکلاتو صد برابر
بیشتر میکنه.
از همین تریبون اعلام میکنم زهی خیال باطل.
.
.
.